تبليغاتX
روزنوشت - کافه پیانو
نوشته های روزانه یک دانشجوی برق-الکترونیک
 

کافه پیانو رو همین الان تمومش کردم، یعنی دیگه نشستم سرش، همیشه همینطوره کتابی رو که دوست دارم رو دلم میخواد شبی یه فصلشو بخونم، یا دیگه حداکثر دو سه فصل، ولی آخراش که میرسه دیگه نمی تونم جلو خودمو بگیرم و ۴، ۵ فصل آخرشو با هم می خونم. برای همینم از کتابایی که فصلهای کوتاهی دارن خوشم میاد، چون می تونی وقتی خیلی خسته ای و چشاتم دیکه باز نمی شن بشینی یه فصلشو بخونی و حسابی کیفور شی!

 نمی دونم این کتاب چی داشت که ازش خوشم اومد، ولی بدجوری حسش می کردم، یعنی کاری ندارم که داستانش چطور بود یا شخصیت اولش آدم باحالی بود یا نه، نثرش به آدم می چسبید. خیلی دلم می خواس تو اون جلسه کافه کنج که فرهاد جعفری راه انداحت بودم ولی می خواستم قبل اینکه برم کتابو خونده باشم، که خب جور نشد. به هر حال از محیا ممنونم که این کتابو توصیه کرد و البته بهم قرض داد، گرچه باید یه نسخشو حتما بخرم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 15:57  توسط آرتا |