![]() |
![]() |
|
| نوشته های روزانه یک دانشجوی برق-الکترونیک |
|
کافه پیانو رو همین الان تمومش کردم، یعنی دیگه نشستم سرش، همیشه همینطوره کتابی رو که دوست دارم رو دلم میخواد شبی یه فصلشو بخونم، یا دیگه حداکثر دو سه فصل، ولی آخراش که میرسه دیگه نمی تونم جلو خودمو بگیرم و ۴، ۵ فصل آخرشو با هم می خونم. برای همینم از کتابایی که فصلهای کوتاهی دارن خوشم میاد، چون می تونی وقتی خیلی خسته ای و چشاتم دیکه باز نمی شن بشینی یه فصلشو بخونی و حسابی کیفور شی! نمی دونم این کتاب چی داشت که ازش خوشم اومد، ولی بدجوری حسش می کردم، یعنی کاری ندارم که داستانش چطور بود یا شخصیت اولش آدم باحالی بود یا نه، نثرش به آدم می چسبید. خیلی دلم می خواس تو اون جلسه کافه کنج که فرهاد جعفری راه انداحت بودم ولی می خواستم قبل اینکه برم کتابو خونده باشم، که خب جور نشد. به هر حال از محیا ممنونم که این کتابو توصیه کرد و البته بهم قرض داد، گرچه باید یه نسخشو حتما بخرم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 15:57 توسط آرتا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
این وبلاگ تنها مکانی است برای بیان دغدغه ها ، درد دل ها و اتفاقات روزانه . . .
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
فیلم، تئاتر و سینما! آشپزی! |
| پیوندها |
|
عصیان(محیا) خلوتگاه شقایق عکسخانه(جواد بیژنی) liberta(میثم میرهادی) و خداوند معجزه میکند...(نسیم) شاید روزی خورشید بتابد...(پاشا) |
|
RSS
|