![]() |
![]() |
|
| نوشته های روزانه یک دانشجوی برق-الکترونیک |
نمی دونم تا حالا براتون پیش اومده که برین رستوران یه زن و شوهر با اخم بیان بشینن کنار شما روبروی هم بشینن، یک کلمه حرف نزنن همش هم به هم چشم غره برن، غذاشون رو بخورن، بد هم همون جوری که اومدن برن. بدتر از اون وقتیه که تو همچین حالتی بچه هاشون هم همراشون باشن.. دیشب که با یکی از دوستان شام رفته بودیم بیرون، باز هم همچین صخنه ای رو دیدم، بعد، وقتی غذامون داشت تموم می شد یه خانم و آقای مسن رو دیدیم که اومدن خیلی عشقولانه نشستن سفارش شامشون رو دادن. به رفیقم گفتم اینا چقدر نازن! اونم تایید کرد! وقتی حساب کردم و داشتم می رفتم بیچاره ها داشتن غذا می خوردن که رفتم سر میزشون، آقاهه بنده خدا ترسید، منم گفتم، از اینکه اون شب اونا رو دیدم واقعا لذت بردم، توضیح مختصری دادم و بعد با دوستم اومدیم بیرون، امیدوارم غذا کوفتشون نشده باشه!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 11:25 توسط آرتا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
این وبلاگ تنها مکانی است برای بیان دغدغه ها ، درد دل ها و اتفاقات روزانه . . .
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
فیلم، تئاتر و سینما! آشپزی! |
| پیوندها |
|
عصیان(محیا) خلوتگاه شقایق عکسخانه(جواد بیژنی) liberta(میثم میرهادی) و خداوند معجزه میکند...(نسیم) شاید روزی خورشید بتابد...(پاشا) |
|
RSS
|