تبليغاتX
روزنوشت
نوشته های روزانه یک دانشجوی برق-الکترونیک
   پسرک خیره به در نگاه می کرد. فکر نان باگت لحظه ای از سرش بیرون نمی رفت. مادرش یک بار دیگر صدایش کرد :"بچه بیا شامتو بخور شاید بابات تا یک ساعت دیگه هم نیاد" پسرک حتی رویش را هم بر نگرداند، مادرش در حالیکه با یکدست به خواهر کوچکش غذا می داد، با دست دیگر گوشی تلفن را گرفته بود "...آره ،نمی دونم این جز جیگر گرفته چرا انقدر از نون باگت خوشش میاد، هر پنج شنبه همین بساطه ،تا باباش با نون باگت نیاد غذا نمی خوره، خدا بگم این بقال سر کوچه رو چیکارش کنه، تو این محل که همه از نونوایی بربری می خرن دونه ای ... دیگه نون باگت چه صیغه ای بود آخه؟ هرچی به اصغر آقا میگم ول کن ،این بچه پررو میشه، میگه بچه اس دیگه دلش میخواد، دستم بشکنه اون روز که برای مهمونی خیر سرم رفتم برای اولین بار نون ساندویچی بخرم، ذلیل شده یه ذره هم به این خواهرش نمیده بلکه اون بیچاره هم یه ذوقی بکنه. من برم دیگه پول تلفن زیاد شد، نمی دونم این اصغر آقا کجا مونده ،امشب دیر کرده، به مامان سلام برسون بگو فردا بعد نماز مغرب اگه شد یه سر بهش می زنم. به امیر هم خیلی سلام برسون.خداحافظ.."

   پسرک بی اعتنا به خواهر کوچکش که تازه غذایش را تمام کرده بودو می خواست با او بازی کند، چشم به صفحه تلویزیون داشت که دوباره تلفن زنگ زد ،" بچه گفتم بیا غذاتو بخور... الو سلام حسین آقا، نه والا هنوز نیومده. چشم بهش میگم شما زنگ زدین، والا اون دکه رو که ول نمی کنه، نمی دونم کجا مونده، چشم حتمامیگم ،به محبوبه جون سلام برسونین. خداحافظ."

   پسرک هنوز نشسته بود، این بار به  سفره زل زده بود، اما به شام نگاه نمی کرد، چشم دوخته بود به عکس گلهای روی سفره،اما فکرش هنوز پیش نان باگت بود، تمام خوشحالیش این بود که وقتی پنجشنبه ها عصر از مدرسه بر می گردد، منتظر پدرش باشد تا با یک نایلون نان باگت که همیشه از دسته دوچرخه اش آویزان بود از راه برسد، به هیچ کس، حتی خواهر کوچکش اجازه نمی داد از آن بخورد، همیشه یکی را همراه شام و دیگری را صبح فردا موقع صبحانه می خورد، همیشه به خودش نهیب می زد که ذره ای را برای شام جمعه شب نگه دارد اما نمی توانست و ناچار باید یک هفته دیگر منتظر می ماند. اما امشب پدرش دیر کرده بود و به همین دلیل از دستش عصبانی بود. از بیرون صدای تیز بلندی آمد ،پس از آن هم صدای یک برخورد شدید، اما پسرک همچنان غرق افکار خود بود، کم کم سر و صدای مردم بلند تر شد. کمی بعد زنگ در به صدا درآمد. " بچه برو درو باز کن، اه دختر یه دقیقه آروم بگیر، بزار برم ببینم این سر و صداها چیه، نمی خواد، خودم درو باز می کنم.."

-آسیه خانم ، اصغر آقا، اصغر آقا..

-اصغر آقا چی فاطمه جون؟ چی شده ؟ جرا انقدر هولی ؟ د بگو ، تو که جون به لبم کردی.        

-اصغر آقا .. اصغر آقا تصادف کرد، آسیه جون..

-یا فاطمه زهرا... کجاس؟ الآن کجاس؟  - والا ..هنوز همینجاس،مردم دورش جمع شدن، زنگ زدن آمبولانس ولی هنوز نرسیده، نمی دونم کدوم پدرسوخته ای بهش زده و در رفته، پروانه میگه یه پراید سفید بود میگه خیلی شبیه پراید علی ،پسر احمدآقاییناس... پسرک نفهمید کی به کنار مادرش آمده، وقتی زن همسایه را دم در خانه شان دید،فکرش هنوز پیش نانهای باگت بود ، مادرش را دید که جیغ زنان به طرف سر کوچه می دود،بی اختیار به دنبالش دوید، خواهر کوچکش هم با او می دوید، هنوز می خواست با او بازی کند. وقتی مادرش جمعیت را کنار زد ، پسرک چشمش به دو چرخه پدرش افتاد، نایلون نان باگت هنوز به دسته دوچرخه آویزان بود، کمی جلوتر مادرش را دید که سر خونی پدرش را در دست گرفته، اما پسرک به سمت دوچرخه رفت، نایلون نان باگت را از دسته دوچرخه جدا کرد، یکی از نانها را بیرون آورد و به دست خواهرش داد که بلافاصله شروع به گاز زدن آن کرد، با یک دست دست خواهرش را محکم گرفت و با دست دیگر چادر مادرش را، ایستاد و به خانه، مدرسه ،پول تلفن ،خواهر، مادر و پدرش فکر کرد.

پسرک دیگر به نان باگت فکر نمی کرد. پسر بزرگ شده بود... 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 11:38  توسط آرتا | 
  

   دیروز به اتفاق به تماشای فیلم "کنعان" رفتیم. کنعان با بازیگران معروفش (محمدرضا فروتن، ترانه علیدوستی، بهرام رادان و افسانه بایگان) از ابتدای جشنواره یکی از خبرساز ترینها بود. تمام مدتی که در صف بودیم منتظر رسیدن فیلم بودیم. وقتی فیلم به سینما رسید فریاد شادی کسانی که منتظر گرفتن بلیت بودند به هوا بلند شد. ما تقریبا جز آخرین نفرات بودیم که بلیت گرفتیم و راستش تمام مدت نگران بودیم که بلیت به ما نرسد.  راستش به نظرم کنعان فیلمنامه عجیب و غریبی داشت، تمام مدت فیلم منتظر لحظه ای بودیم که یک سکانس غیر منتظره به کمک بیاید و فیلم را نجات بدهد اما تا پایان فیلم فقط ابهاماتمان افزایش یافت. بازیها اما عالی بودند ،ترانه علیدوستی به شدت می درخشید وشاید یکی از امیدهای سیمرغ امسال باشد، بازی محمدرضا فروتن هم مثل همیشه ،اما بسیار خوب بود. اما به نظر نمی رسد امسال جایزه ای نصیب بهرام رادان بشود ،افسانه بایگان هم در نقش مکمل بازی قابل قبولی داشت.

    امروز اما بر خلاف سال قبل به تماشای یک فیلم خارجی رفتیم. "مایکل کلیتون" با بازی جورج کلونی و کارگردانی تونی گیلروی یکی از فیلمهای پر امید مراسم اسکار امسال است که در ۷ رشته نامزد جایزه اسکار شده است. مایکل کلیتون فیلم ساده و سرراستیست. بازیها عالیست ،جورج کلونی ،تیلدا سوئینتون و تام ویلکینسون هر سه بازیهایی به معنای واقعی اسکاری ارائه داده اند. موسیقی ،کارگردانی و فیلمنامه نیز هرسه از نامزدهای اسکار امسال هستند. با اینحال فیلم را نمی توان یک تریلر مثل سری فیلمهای بورن به شمار آورد و اگر منتظر دیدن چنین فیلمی هستید مایکل کلیتون شما را نا امید خواهد کرد. بیشتر یک درام است. به نظر می رسد جشنواره امسال سرشار از فیلمهای ساده و سرراست است!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 22:2  توسط آرتا | 
  

  جشنواره فجر جدای از حرف و حدیث های همیشگی برای سینمادوستان ایرانی همیشه رخداد بزرگی به شمار میآد. امروز به اتفاق تعداد زیادی از دوستان به تماشای فیلم "به همین سادگی" اثر رضا میرکریمی رفتیم. هنوز بخش فیلمهای ایرانی شروع نشده و به همین دلیل مجبوریم برای رفع نیاز! به  دیدن معدود فیلمهای ایرانی حاضر در بخش بین الملل بریم. و تنها فیلم ایرانی امروز "به همین.." بود.

     فیلمی که امروز دیدم در عین سادگی(درست مثل اسمش!) سرشار از واقعیت بود. واقعیت زندگی زنان خانه دار ایرانی. زنانی که هیچوقت بخاطر ماهیت کاری که انجام می دهند به چشم نمی آیند .در حالیکه شاید استرس ها و مسئولیت هایی بسیار بیشتر از یک مدیر کارخانه داشته باشند. یک اتفاق نسبتا جدید در این فیلم طول مدت زمان داستان بود که کل آن در یکی از روزهای نسبتا معمولی برای یک زن خانه دار می گذرد ،روزی که با مرتب کردن وسایل خانه در حال دیدن برنامه مردم ایران سلام آغاز می شود، با آشپزی در هنگام پخش برنامه خانواده ادامه می یابد و با آماده کردن شام موقع پخش اخبار ساعت ۹ پایان می یابد...

     در ۷۵ درصد اولیه فیلم تنها صدای مرد خانه(!) را می شنویم و وقتی او را می بینیم و رفتارش را، آن هم مردی که می توان او را یک همسر و پدر خوب و خوش اخلاق با معیارهای کنونی جامعه دانست، تازه به عمق فاجعه پی می بریم.  هدف اصلی فیلم شخصیت پردازی ،معرفی کاراکتر ها و بیان ویژگی آنها در یک ساختار روایی نیست. هدف بیان واقعیات است ،بدون ذره ای تعصب . واقعیاتی که حتی یکی  نویسندگان فیلمنامه خود به عدم آگاهی از آن اذعان دارد و در یکی از جلسات نقد و بررسی فیلم، خود اشاره می کند که من برای نوشتن فیلمنامه برای مدتی طولانی کارهای خواهرم در خانه را تحت نظر گرفتم چرا که هیچ ایده ای نسبت به آنچه که در خانه بر یک زن خانه دار می گذرد نداشتم.

      فیلم مسلما فمینیستها را راضی می کند، زنان خانه دار نیز حتما از تماشای آن لذت خواهند برد و به نظرم دیدن آن برای بسیاری از مردان ایرانی واجب است! گرچه شاید کمی خسته کننده به نظر برسد و حتی ۹۰ دقیقه مدت زمان زیادی برای فیلمی اینچنین به نظر بیاید ،اما از یاد نبریم که واقعیت زندگی زنان خانه دار دقیقا همین است...

فعلا

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 20:42  توسط آرتا | 
 

  دیشب بعد از سه سال با لطف تعدادی از دوستان موفق شدم برای اولین بار در تهران به تماشای تئاتر برم، اونم نه هر تئاتری که تئاتر بهرام بیضایی ! رفتن به تئاتری که بازیگرانش رو قبلا روی پرده سینما یا صفحه تلوزیون دیدی این خوبی رو داره که میتونی  تفاوتهای تئاتر و تلوزیون و سینما رو بخوبی ببینی و اون انرژی روکه همه ازش حرف میزنن رو واقعا حس کنی. من یه منتقد حرفه ای نیستم ،حتی یه منتقد آماتور هم نیستم .همیشه در متون آموزش نقد میگن که از کلمات اغراق آمیز در نقداتون استفاده نکنین اما نمایش دیشب به نظرم فوق العاده بود، در دل داستان ساده و حتی شاید تا حدی قابل پیش بینی نکات زیادی نهفته بود. اجرای پر انرژی بازیگرانی مثل مرضیه برومند و حسن پورشیرازی تحسین بر انگیز بود. بخصوص مرضیه برومند که در جوانی بخاطر همین تئاتر و بخاطر اجرای یک نقش تارهای صوتیش آسیب دیده بود و حرفه بازیگری رو نتونسته ادامه بده و به کارگردانی رو آورده بود، دیشب با صدای رسای خودش در نقش خانم شازده بدرالملوک،  غوغا می کرد! دکور صحنه در عین سادگی به دقت طراحی شده بود و جای هر قطعه نیز به خوبی و با زمانبندی مناسب توسط عوامل تغییر می کرد. نورژردازی هم در نوع خودش جالب و زیبا بود. نمایش با تاخیر تنها ۵ دقیقه آغاز شد که در نوع خودش در ایران خیلی عالی بود! بعذ از نمایش نیز کلیه حاضرین از جای خودشون بلند شدن و ایستاده به تشویق پرداختند که تشویق ها با بروی صحنه آمدن بهرام بیضایی به اوج رسید. امیدوارم باز هم شاهد به روی صحنه اومدن چنین نمایشهای موفقی باشیم.

در این نمایش که به پیشگاه روانشاد «اکبر رادی» پیشکش شده است، شخصیت افرا سزاوار را «مژده شمسایی» بازی می کند. «مرضیه برومند» در نقش خانم شازده بدرالملوک، «سهیلا رضوی» در نقش افسر خانم، «مهرداد ضیایی» در نقش حمید شایان (دوچرخه ساز)، «هدایت هاشمی» در نقش سرکار خادمی، «حسن پورشیرازی» در نقش آقای اقدامی (فروشگاه دار)، «بهرام شاه محمدلو» در نقش آقای نوع بشری (ارزیاب)، «محمدرضا زادسرو» در نقش برنا سزاوار، «افشین هاشمی» در نقش شازده چلمن میرزا و «رحیم نوروزی» در نقش نویسنده به ایفای نقش می پردازند. می توان گفت نیمی از بازیگران این نمایش، شاگردان پیشین بهرام بیضایی بوده اند که در این نمایش به کارگردانی او به ایفای نقش پرداخته اند. «محمدرضا درویشی» نیز ساخت موسیقی افرا را عهده داشته است.

پی نوشت: پارگراف آخر را از aftab.ir برداشتم.

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 11:41  توسط آرتا |