![]() |
![]() |
|
| نوشته های روزانه یک دانشجوی برق-الکترونیک |
|
هیچ وقت نفهمیدم چه طوری قاطع تصمیم بگیرم ، اشتباه نکنید منظورم مثلا انتخاب رشته و این حرفا نیست، خیلی بالا تر از ایناس. این نسبی بودن! اگر بخوای آدم منطقی ای باشی پدرت رو در میاره. وقتی می خوای تصمیم درست رو بگیری یا واکنش درست رو نشون بدی یا ذهنت رو راجع به یه موضوع مطمئن کنی ، بیشتر با اینی که می گم مواجه میشی. اینکه برداشت کنی که یه نفر دیگه پدر ، دوست ، برادر ،یا هر کس دیگه ای که باهاش در ارتباطی واقعا داره به چی فکر می کنه ، راجع به تو چی فکر می کنه ،و اینکه تو باید در مقابل در موردش چه فکری کنی و چطور واکنش نشون بدی. این مشکل با صحبت مستقیم ، رو در رو و بیان دقیق عقاید تا حد زیادی حل میشه (به خصوص در محیطی مثل محیط خانواده). اما این وسط اگر آدم روراستی باشی ممکنه تا حد زیادی به ضررت تموم شه. نه ! مطمئنا به ضررت تموم میشه! تجربه نشون داده ، ولی چاره ای نیست. اگر یه ذره وجدان داشته باشی ، چاره ای نیست و اینجاست که پدرت در میاد. بعضی ها میگن مرز بین صداقت و حماقت خیلی باریکه ،که خیلی چیزا نباید حداقل از ابتدا واضح و روشن بیان بشه. ولی واقعا همچین چیزی امکان داره؟ از بحث صداقت و ضررهاش! که بگذریم، مسئله تصمیم گیری عاقلانه و غیر احساسی پیش میاد ، بحث تعادل ، فکر کردن به همه جوانب ،و انعطاف پذیری . بله! همه اینا خیلی خوبه ، اما به شرطی که آدم بتونه تحمل عواقب بعدیشو داشته باشه! اینکه آدم به یک رابطه کاری ، یا مثلا یک دوستی چندساله به خاطر یک احساس یا یک واکنش نادرست یا یک اتفاق پایان بده ، ممکنه درست نباشه ولی مسلما راحت ترین کاره . همه چیز ،خوب یا بد یک جا تموم میشه.این وسط یا خودت ضربه می خوری ، یا طرف مقابل ، شاید هم هردو. ولی همه چیز تموم میشه و خلاص! یا کاملا بر عکس، با وجود هر اتفاقی که بیفته بخوای انعطاف نشون بدی و چشمت رو رو خیلی چیزا ببندی. بعضی موقع ها این هم راحت ترین کاره ،ولی این وسط ممکنه شخصیت، غرور یا خیلی چیزای دیگه له بشه، اما به هر حال این یک رویه ثابت میشه برات و دیگه از شر فکر کردن های طولانی راحتت می کنه. اما! اما اگه بخوای تو هر وضعیت واکنش درست و مناسب همون وضعیت رو نشون بدی، اونوقته که ذهنت مدام باید درگیر باشه . این متاسفانه هر دو مشکل قبلی که در بالا گفتم رو توام با همدیگه داره، و باز هم متاسفانه به نظر می رسه که راه درست همین باشه و رک بگم، اگه آدم خوبی باشی فاتحه!...
نمی دونم ، من نه روانشناسم ، نه جامعه شناس.ولی چیزایی که نوشتم یکی از فکر هاییه که همیشه ذهنم رو به خودش مشغول می کنه .این که آدم در شرایط حساس باید چطور تصمیم بگیره. " سفت و سخت یا کاملا منعطف" و اینطوری خودشو از خیلی قید و بند ها رها کنه، یا متعادل و مثلا عاقلانه و اینطوری مدام خودشو درگیر فکر کردن به همه جوانب کنه. یا شاید این هم نسبی باشه و نشه به همین سادگی به سه گروه تقسیم بندیش کرد! ها؟ نمی دونم تونستم منظورمو برسونم یا نه ، امروز خیلی به این موضوع فکر کردم. نظر شما چیه؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 21:18 توسط آرتا |
|
|
دیروز سی ام شهریور، هشتاد و یکمین سالروز تولد فریدون مشیری شاعر محبوب معاصر بود.راستش همون طور که قبلا هم گفتم ، سررشته چندانی از شعر ندارم . با اینکه جسته و گریخته شعرهای فریدون مشیری رو از جاهای مختلف خوندم،اما شعر کوچه رو قبلا نخونده بودم،تازه امروز فهمیدم که یکی از معروفترین شعرهای فریدون مشیری عاشقانه ای به نام "کوچه" است.با وجود اینکه می دونم خیلی هاتون که با این شاعر بزرگ آشنایین این شعر رو قبلا خوندین ولی دلم نیومد که اینجا نذارمش.حداقل به خاطر دل خودم.
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم اشکی از شاخه فرو ريخت روحش شاد و یادش گرامی.
فعلا |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 0:21 توسط آرتا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
این وبلاگ تنها مکانی است برای بیان دغدغه ها ، درد دل ها و اتفاقات روزانه . . .
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
فیلم، تئاتر و سینما! آشپزی! |
| پیوندها |
|
عصیان(محیا) خلوتگاه شقایق عکسخانه(جواد بیژنی) liberta(میثم میرهادی) و خداوند معجزه میکند...(نسیم) شاید روزی خورشید بتابد...(پاشا) |
|
RSS
|