تبليغاتX
روزنوشت
نوشته های روزانه یک دانشجوی برق-الکترونیک
  

     همین امروز عصر از مشهد برگشتیم،دلم نیومد این پست رو دیرتر بذارم .دیروز که تنهایی خواستم برم حرم ،تصمیم گرفتم که بنویسم . این شد که یه برگ کاغذ و یه خودکار گذاشتم تو جیبم و رفتم حرم. اونجا بعد از زیارت نشستم یه گوشه و شروع کردم به نوشتن. نتیجه اش نوشته ایه که در ادامه تقریبا بدون تغییر میذارم همین جا، شاید اینجوری بتونه حس و حالمو منتقل کنه .

((

    جایی پیدا کردم که بنویسم،گوشه ای پیدا کرده ام،نمی دانم کجاست. فقط می دانم که خانمها اجازه ورود به این قسمت را ندارند.اطرافم پر از آدمهایی است که هر یک به دلیلی اینجا آمده اند.دعا می خوانند،نماز می خوانند یا گوشه ای نشسته اند و به نقطه ای خیره شده اند .

    وقتی نزدیک بارگاهش شدم،چیزی نداشتم که بگویم .تمام چیزهایی که آماده کرده بودم که بگویم از یادم رفت. به خودم قول داده بودم که این اتفاق دوباره نیفتد. قول داده بودم هرچه که می خواهم ، هر چه که توی دلم گیر کرده بگویم ولی وقتی به آنجا رسیدم خودم را خالی دیدم. فقط لحظه ای ایستادم، خیره شدم به بارگاهش ،به دستهایی که هر یک به تمنایی آمده بودند، و برگشتم..

    حال گوشه ای پیدا کرده ام و مشغول نوشتنم ،پایم را تکیه گاه کرده ام و می نویسم.هنوز نمی دانم اینجا کجاست ولی اینجا کمی از جاهای دیگر خلوت تر است. می توانم اسمش را بگذارم اتاق فکر..

    در اوج تمام شلوغی و سر وصدا و تمام صلوات هایی که به عناوین مختلف هر چند لحظه به هوا بلند می شود، آرامش موج می زند.ذهنم از پس توضیح این تناقض بر نمی آید.

    ایمان برای من همواره مفهومی غیرقابل توضیح بوده ، فقط شدت و ضعفش را حس کرده ام.و اینجا شدت ایمان موج می زند.برای افرادی مثل من،آمدن به چنین مکانی در حکم وصل شدن یک باتری به شارژر است. دلایل ،توضیحات ،استدلال ها هرگز مرا ارضا نکرده اند، احساس همواره برایم مهمتر بوده ،و اینجا همان مکانی است که از همان حسی که می خواهم سرشار است.

    با اینکه همان شب اول همه به اینجا آمدیم،امروز از خانواده ام خواهش کردم مرا تنها بگذارند.احساس می کنم تنها بودن در چنین مکانی از هر چیزی مهم تر است.

    هرگز نفهمیدم نایب الزیاره بودن واقعا یعنی چه؟ اما تمام سعی ام را کردم که نایب الزیاره همه دوستانم باشم ، که اگر او بخواهد همه چیز ممکن است.. ازدحام و شلوغی و در عین حال آرامش غیرقابل انکارش مرا به یاد مدینه و مسجدالنبی می اندازد. سالها از آخرین باری که این حس را داشته ام می گذرد..

    وقتی به چنین مکانی قدم می گذاری دیگر دلیلی برای ایمان لازم نیست ،توضیح عقلی نمی خواهد، توضیح شرعی نمی خواهد،احساس به تنهایی به همه سوالات ،یکجا پاسخ می دهد.. یا نه ! پاسخ نمی دهد! همه سوالات و ابهامات را از بین می برد. . . و این همان چیزی است که همه ما گاه به آن نیاز داریم.

                                                                                                                          

                                                                                                                                    )) 

 فعلا

پی نوشت: عکس رو تو راه گرفتم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 0:16  توسط آرتا | 
                 

   بعد از تهیه مصیبت بار! بلیت کنسرت شجریان که تقریبا یک هفته طول کشید ، دیگه حوصله تهیه بلیت برای یه کنسرت دیگه رو (اون هم اینترنتی) نداشتم، بخصوص اینکه نمی دونستم موقع کنسرت تهران هستم یا نه،اما وقتی از طریق یکی از دوستام فهمیدم جمعه علیزاده یه اجرای ویژه ساعت ۴ بعد از ظهر داره ،تصمیم گرفتم برم بخصوص اینکه از عصر جمعه تنها موندن تو خونه متنفرم!

   خلاصه بعد از اینکه به یکی از دوستام زنگ زدم ،اونم گفت که نمی تونه بیاد،تصمیم گرفتم تنها برم ،جام بد نبود .بالکن ردیف دوم. خلاصه بعد از یه نیم ساعت تاخیر کنسرت شروع شد.از کنسرت شجریان خلوت تر بود ولی با توجه به قیمت بلیت(گرچه قیمت بلیت هم ۵ هزار تومن کمتر بود) تعداد قابل توجهی اومده بودن، قسمت اول کنسرت بداهه نوازی علیزاده و خلج بود. اما قسمت دوم که به همراهی گرو ه هم آوایان برگزار شد حکایت دیگه ای داشت! راستش من از نظر تکنیکی هیچ چیز راجع به موسیقی سنتی نمی دونم! ولی از این کنسرت و همینطور کنسرت شجریان خیلی لذت بردم. بعد از کنسرت سردرد عجیبی داشتم فقط خودمو رسوندم خونه و خوابیدم .حتی شام نخوردم!

 بالاخره این کنسرت هم گذشت. چون در مورد کنسرت شجریان چیزی ننوشتم ،دلم نیومد در مورد این یکی هم ننویسم!

 

 پی نوشت:بعد از پایان برنامه گروه یک بار دیگر به صحنه آمد و تصنیف معروف "دلشدگان" را خواندند.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 19:17  توسط آرتا | 
خب آدرس قبلی وبلاگ ، هیچ تناسبی با عنوانش نداشت. از اونجا که مدت زیادی از نوشتن من تو وبلاگ روزنوشت نمی گذره تصمیم گرفتم به آدرس کنونی منتقلش کنم ،فعلا مطالب رو همینطوری کپی کردم تا بعد.

فعلا

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 18:13  توسط آرتا | 
  نمی دونم چرا خوابم نمی بره، بعد از یک ساعت کلنجار رفتن تو تخت فهمیدم امشب از اون شباس..

جالب اینه که تمام مدتی که سعی می کردم بخوابم آهنگای آلبوم Insomniac،تو گوشم بود ، انصافا آهنگاش قشنگه به خصوص آهنگ tired of being sorry.

کلی فکر تو سرمه ، نمی دونم کدومش بی خوابم کرده، دیگه از فکر کردن هم خسته شدم،...

  از نگران آینده بودن خسته شدم، از گرفتن تصمیمای نفس گیر  ،از امتحان دادن ها  ،از منتظر بودن نتیجه امتحان ها  ، از منتظر بودن واسه نتیجه خیلی از تصمیما که قبلا گرفتم خسته شدم، از  "منتظر بودن" خسته شدم.

از اینکه باید هر لحظه خودمو به یکی ثابت کنم خسته شدم، از اینکه باید برای کارایی که کردم به هر ...ی جواب پس بدم خسته شدم ، از این خسته شدن لعنتی هم خسته شدم،..

ولی این همون زندگیه ، نه؟ این مثلا همون تجربه اس، همون آزمون های مسیر آدمیه! هه! مگه نه؟

بعضی موقع ها حرفای عقلانی چقدر مسخره به نظر میان ،نه؟ وقتی که احساس جولان میده ، عقل چیکاره اس؟! این جور وقتا نصیحت ها چقدر پوچ و بی معنی ان،نه؟

وقتی به این چیزایی که نوشتم نگاه می کنم ، می فهمم الان چقدر افکارم آشفته اس!ولی میخوام همین یه ذره از این آشفتگی و حس رو یه جا ضبط کنم، می ترسم فرار کنه، می ترسم باز تو روز مرگی هام  گم بشه ، برای همین خالیشون کردم اینجا..

احتمالا فردا صبح وقتی بیدار شم همه این حرفا رو نتیجه خوردن شام سنگین می دونم! هه !شاید اون موقع دیگه این چیزایی رو که نوشتم حس نکنم، اما الان دقیقا می دونم دارم چی می نویسم، کلمه به کلمه ای رو که می نویسم حس می کنم ولی فردا.. .نمی دونم. .

 

فعلا

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 1:37  توسط آرتا | 
                           

اولتیماتوم بورن عنوان آخرین فیلم از تریلوژی بورن با محوریت شخصیت جیسون بورن است، مامور کارکشته ای که در طی یکی از ماموریتهایش حافظه اش را از دست می دهد و پس از آن به دنبال جستجوی حقایق در مورد گذشته خویش است. موفقیت گسترده فیلم اول با عنوان هویت بورن ساخت دنباله های بعدی با عنوان برتری بورن و اولتیماتوم بورن رو اجتناب ناپذیر کرد، هر سه فیلم بر اساس نوول جاسوسی  نوشته رابرت لودلام ساخته شده. ویژگی برجسته فیلم دوم که در فیلم سوم نیز کاملا مشهود است، ضرباهنگ بسیار سریع فیلم است. صحنه های تعقیب اتومبیل و .. هم مختص فیلم های بورن است. موسیقی فیلم هم بسیار هنرمندانه ساخته شده و کاملا متناسب با فضا و  ضرباهنگ  فیلم است. دیدن این فیلم رو به همه دوستداران فیلم های اکشن و هیجان انگیز توصیه می کنم.

 

 پی نوشت: قسمت اول و دوم از صدا و سیما پخش شده ، فکر کنم قسمت سوم هم همین چهارشنبه صبح  هفته پیش که تعطیل بود، از شبکه ۳ پخش شد. اگر دوباره تکرارش پخش شد، از دستش ندید!

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 0:19  توسط آرتا | 
                                  

   الان بامداد دوشنبه ست.می خواستم بعد از یه روز پر از درگیری ذهنی و جسمی بخوابم ، حتی نزدیک پنجره هم نرفتم ، اونجاست! کامل نیست،اما هست ، خیلی خسته بودم ولی وسوسه حافظ ولم نکرد،دفعه اول هیچ چیز بخصوصی ندیدم،گذاشتمش کنار  ولی دوباره وسوسه شدم،...

ایندفعه دو بیت اولش این بود:

   دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدی                  کز عکس روی او شب هجران سرآمدی

                                      تعبیر رفت یار سفرکرده می رسد            ای کاج هرچه زودتر از در درآمدی

 

  پی نوشت: امشب یه ذره ابر هم تو آسمون نیست . . .

فعلا. . .

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 0:51  توسط آرتا | 
  

    سر شب یه ذره چایی خوردم ، حالا خوابم نمی بره. گفتم یه ذره بنویسم،اولش خواستم از طرز تهیه استیک با یه طعم مخصوص بنویسم، بعد گفتم از مارلون براندو بازیگر مورد علاقم بنویسم،بعدش نظرم عوض شد ، گفتم از آخرین کتاب هری پاتر که تازه خوندمش بنویسم،باز هم نظرم تغییر کرد ،گفتم از کاخ سعدآباد که امروز خواستم با یکی از دوستام برم دیر رسیدیم راهمون ندادن، بنویسم..

     ببینم مگه مجبورم اصلا چیزی بنویسم؟!

     آره ! مجبورم..

    چند شبه از پنجره بیرون رو می پام، ماه رو پیدا نمی کنم،یادمه وقتی تو تابستون هروقت به آسمون نگاه می کردم ، هروقت اراده می کردم ،جلوی چشام بود، کامل یا ناقص ،جلوی چشام بود ولی چند وقتیه که نیست،نمی دونم کجاست.

باورت بشه یا نه، برام مهم نیست ،اصلا مهم نیست!، ولی وقتی از حافظ جای ماه رو پرسیدم، این شعر اومد،اینم دو بیت آخرشه، اصلا اهل شعر نیستم ولی در هر صورت این اومد:

  در گوشه امید چو نظارگان ماه

                                         چشم طلب بر آن خم ابرو نهاده ایم

گفتی که حافظا دل سرگشته ات کجاست

                                         در حلقه های آن خم گیسو نهاده ایم 

 

  ----حیف که نمیشه از تو گفت، حیف که نمیشه از تو نوشت . . .ـ ـ ـ

  پی نوشت :پاشا، این خط آخر رو از تو وبلاگ تو کش رفتم،با اجازه!

 

 

فعلا. . .

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 23:59  توسط آرتا |