![]() |
![]() |
|
| نوشته های روزانه یک دانشجوی برق-الکترونیک |
|
کافه پیانو رو همین الان تمومش کردم، یعنی دیگه نشستم سرش، همیشه همینطوره کتابی رو که دوست دارم رو دلم میخواد شبی یه فصلشو بخونم، یا دیگه حداکثر دو سه فصل، ولی آخراش که میرسه دیگه نمی تونم جلو خودمو بگیرم و ۴، ۵ فصل آخرشو با هم می خونم. برای همینم از کتابایی که فصلهای کوتاهی دارن خوشم میاد، چون می تونی وقتی خیلی خسته ای و چشاتم دیکه باز نمی شن بشینی یه فصلشو بخونی و حسابی کیفور شی! نمی دونم این کتاب چی داشت که ازش خوشم اومد، ولی بدجوری حسش می کردم، یعنی کاری ندارم که داستانش چطور بود یا شخصیت اولش آدم باحالی بود یا نه، نثرش به آدم می چسبید. خیلی دلم می خواس تو اون جلسه کافه کنج که فرهاد جعفری راه انداحت بودم ولی می خواستم قبل اینکه برم کتابو خونده باشم، که خب جور نشد. به هر حال از محیا ممنونم که این کتابو توصیه کرد و البته بهم قرض داد، گرچه باید یه نسخشو حتما بخرم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 15:57 توسط آرتا |
|
|
من نمی دونم این لعنتیا تو پیکسار چطور همچین انیمیشن هایی می سازن، خیلی دوست داشتم wall-e رو ببینم، به چشاش نگاه کنین! از وقتی عکسشو دیدم عاشقش شدم،قبل از اینکه حتی بدونم داستانش چیه. امروز بالاخره موفق شدم ببینم. یه رمانس به تمام معناس، یه چیزی در حد کازابلانکا! عشق می تونه برنامه یه ربات رو بعد ۷۰۰ سال کار کردن یه شبه عوض کنه، آره! مطمئنم که می تونه! حتما ببینین! حتما!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 0:27 توسط آرتا |
|
|
رفتیم سینما "زن ها فرشته اند" رو دیدیم، وسطش برق رفت!!! ژنراتور رو روشن کردن بقیه شو دیدیم! گاهی دیدن این فیلمای الکی لذت بخشه،فیلمی که مجبور نباشی واسه فهمیدنش فکر کنی، فقط ببینی، یه خورده بخندی و به هیچ چیز فکر نکنی، فقط تو اون لحظه حال کنی... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 0:21 توسط آرتا |
|
نمی دونم تا حالا براتون پیش اومده که برین رستوران یه زن و شوهر با اخم بیان بشینن کنار شما روبروی هم بشینن، یک کلمه حرف نزنن همش هم به هم چشم غره برن، غذاشون رو بخورن، بد هم همون جوری که اومدن برن. بدتر از اون وقتیه که تو همچین حالتی بچه هاشون هم همراشون باشن.. دیشب که با یکی از دوستان شام رفته بودیم بیرون، باز هم همچین صخنه ای رو دیدم، بعد، وقتی غذامون داشت تموم می شد یه خانم و آقای مسن رو دیدیم که اومدن خیلی عشقولانه نشستن سفارش شامشون رو دادن. به رفیقم گفتم اینا چقدر نازن! اونم تایید کرد! وقتی حساب کردم و داشتم می رفتم بیچاره ها داشتن غذا می خوردن که رفتم سر میزشون، آقاهه بنده خدا ترسید، منم گفتم، از اینکه اون شب اونا رو دیدم واقعا لذت بردم، توضیح مختصری دادم و بعد با دوستم اومدیم بیرون، امیدوارم غذا کوفتشون نشده باشه!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 11:25 توسط آرتا |
|
امروز هم به لطف دوستان به تماشای یک تئاتر دیگه رفتیم. ماچیسمو به کارگردانی محمد یعقوبی. یعقوبی که نمایشنامهنویس این نمایش هم هست؛ اون رو از رمان کنسول افتخاری نوشتهٔ گراهام گرین ترجمهٔ احمد میرعلائی اقتباس کرده . من که خوشم اومد. یعنی همیشه از داستانهای سیاسی خوشم اومده، گرچه اینجا بیشتر مسئله یک موضوع اخلاقیه، من از این فیلمها و تئاتر هایی که توش به قول معروف morality مطرح میشه خوشم میاد. یه فیلم اینطوری هم به اسم Gone baby, Gone دیدم. گرچه تو این نمایش تا حدی کفه ترازو به نفع شخصیت دکتر می چربید. نمایش متفاوت و جالبی بود. نمی دونم تا کی اجرا داره ولی توصیه می کنم از دستش ندین.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 21:5 توسط آرتا |
|
|
خب دیشب کنسرت شجریان بود. امشب هم شب آخرشه. حیفم اومد چیزی ننویسم. چون پارسال هم که رفتم چیزی ننوشتم. کنسرت امسال تفاوتهایی با پارسال داشت. شجریان این بار به جای پسرش با دخترش روی صحنه اومد. گروه نوازندگانش هم، هم بیشتر و هم جوون تر از پارسال بودن. جایی خوندم که به احترام استاد شهناز، اسم این گروه رو شهناز گذاشتن. اما خاطره انگیز تر از همه چیز تصنیف مرغ سحر بود. مثل همیشه.. دیشب از ته دل آرزو می کردم که این آهنگ رو اجرا کنه چون پارسال آخر کنسرت آهنگ دیگه ای رو اجرا کرده بود. وقتی شروع به خوندن کرد سالن منفجر شد. تا حالا ندیده بودم موقع اجرای یک آهنگ سنتی کسی هورا بکشه ولی واقعا هیچ کس تو اون لحظه اختیاری از خودش نداشت! همه با شجریان زمزمه می کردن، فکر کنم دیشب خیلی ها گریه کردن. به هر حال این شب هم مثل همه شب های خوش دیگه تموم شد. جای خیلی از دوستان خالی بود. امیدوارم کنسرتهای فاخر اینچنینی هر چه بیشتر برگزار بشه، که این نوع کنسرتها لایق ایران و ایرانیه. پی نوشت: تیتر رو از ایمان کش رفتم! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 13:45 توسط آرتا |
|
|
برق رفت... شام تو تاریکی... مهتابی اضطراری... آلبوم coldplay... پروژه voip... عجب شبی بود...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 23:30 توسط آرتا |
|
|
خب این بازی مهمه ، یعنی حداقل به نظرمن مهمه، و به همین خاطر هم از محیا ممنونم. نمی تونم زیاد بنویسم یعنی متاسفانه وقت (و توانایی تایپ کردنش نیس!) پس میرم سر اصل مطلب، به نظرم میاد که نسل ما نسل سرگردانیه، واقعا سرگردانه! بدون شک یک دلیلش بازه زمانیه که درش فرار گرفته، با اون دسته از آدم ها که مستقل از مکان و زمان ان و به هیچ چیز فکر نمی کنن کاری ندارم . اونا جدای از این بحث قرار می گیرن منظورم یه عده اس که فکر می کنن یا حداقل می خوان فکر کنن. یا کاری انجام بدن . بزارین یه جور دیگه شروع کنم ، چرا الان تو وبلاگ همه نوشته های غمناک فراوونه؟ خواننده های زیادی هم داره، یکیش وبلاگ خودم( منظورم خواننده های زیاد نیس! منظورم نوشته های غمگینه!) خب در اینکه نوشته های نیهیلیستی و غمگین تاثیر گذارن شکی نیس و اینو همیشه می گم و مثلا داستان های هدایت هم کاملا موید همین موضوعه. اما ما چرا از هر چیزی یک داستان غم انگیز می سازیم؟ چون جوونیم . و نیاز به تخلیه داریم .به همین سادگی. چرا نسل قبل از ما اینطور سرگردان نبودن؟ چون درست یا غلط اهدافی داشتن. اونا خودشونو تو انقلاب تخلیه کردن. خواسته یا نا خواسته درگیر جنگ شدن. کدوم یکی از پدر و مادر هاتون رو سراغ دارید که خاطره ای هیجان انگیز از انقلاب یا جنگ نداشته باشه. نسل ما نه تو این انقلاب بود، نه توی اون جنگ. برای همین مجبوره یک درگیری احساسی رو تبدیل به یک اتفاق بزرگ کنه و ... نسل ما نه آهنگ علی کنکوری رو شنیده، نه آژیر خطر بمباران ، نه پیام های تلوزیونی حماسی. نسل من جز سر کلاس آمادگی دفاعی صدای گلوله رو نشنیده. جز تو سالروز فتح خرمشهر آژیر خطر رو اونم از تلوزبون نشنیده. نسل ما معمار ساختمانی نبوده که درش به دنیا اومده. ساختمانی که توسط پدرانش ساخته شده. نسل ما فقط می تونه جای میز و صندلی رو جابجا کنه . نمی تونه جای پنجره ها رو تغییر بده، نمیشه ! امکان پذیر نیست!!! پس کم میاره.. به همین سادگی.. می خواستم بیشتر بنویسم ولی نمی تونم، نمی دونم چرا.. در پایان از دوستان حقیقی میثم و از مجازی نسیم رو به این بازی دعوت می کنم. (لینک هردو در قسمت پیوندها هست!) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 0:5 توسط آرتا |
|
|
امروز بعد از اینکه از سر امتحانات المپیاد سرافرازانه بیرون اومدیم!:دی رفتیم نمایشگاه کتاب اولش که داشتیم تو مترو خفه می شدیم بعدش هم که رفتیم تو خود نمایشگاه انقدر از این و اون تنه خوردیم که تمام بدنمون کبود شد، فقط یک کتاب از مجموعه داستان های ادگار آلن پو رو خریدم. همین.. بعد یک ساعت خسته تر از قبل برگشتیم، کرایه مسیر از نمایشگاه تا ونک هم ۵۰۰ تومن شد!!! به به!!! خب نمایشگاهه دیگه، اگه به موقعیت جغرافیاییش هم نگاه کنی یه جورایی سر گردنه محسوب میشه، سر گردنه هم این چیزا طبیعیه...
یاد اون روزا که با بچه های دبیرستان هر سال می کوبیدیم با اتوبوس از بابل میومدیم تهران نمایشگاه کتاب بخیر . اون موقع یک اتفاق بزرگ محسوب میشد. به اندازه یک سال کتاب می خریدیم. اما حالا چی؟؟ غرفه گل آقا از یه جوراب فروشی هم کوچیکتر شده. نمی دونم شاید اشکال از ماست که بزرگتر شدیم. نمی دونم... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:33 توسط آرتا |
|
|
دوست مجازی بسیار خوبم آقای جواد بیژنی عزیز پست بسیار پر و پیمونی از شهر زادگاهم بابل تهیه کرده که البته در همشهری جوان هم چاپ شده اما من خوندنش رو در وبلاگش بیشتر دوست دارم! این پست رو می تونید از طریق لینک زیر ببینید(عکسها فوق العادس، دیدنش رو از دست ندین.)
http://www.axkhane.blogfa.com/post-74.aspx فعلا |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:10 توسط آرتا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
این وبلاگ تنها مکانی است برای بیان دغدغه ها ، درد دل ها و اتفاقات روزانه . . .
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
فیلم و سینما! آشپزی! |
| پیوندها |
|
عصیان(محیا) خلوتگاه شقایق عکسخانه(جواد بیژنی) liberta(میثم میرهادی) و خداوند معجزه میکند...(نسیم) شاید روزی خورشید بتابد...(پاشا) |
|
RSS
|